جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

155

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

شتاب از اين طرف و آن طرف ، در آسمان پديدار مىشوند و قطرات درشت باران شروع به باريدن مىكند و سراسر وادى و فلات تشنه را سيراب مىسازد و زمين ، زنده و سرسبز و خرم مىگردد . . . هنگامى كه از ابوطالب پرسيدند كه اين كودك كيست ؟ گفت اين محمد پسر برادر من است و در باره او گفته‌ام : وابيض يستسقى الغمام بوجهه * ثمال اليتامى عصمة للارامل « 1 » اين روايت به هر صورت ، اشاره به ميزان محبت و علاقهء شديدى است كه ميان كودك و عموى او وجود دارد . ابوطالب پيوسته افتخار خدمت به اين كودك را داشت و هميشه به او مهر مىورزيد و مودت و عاطفه نشان مىداد و اغلب همراه او بود و در كنار او مىخوابيد و هركجا مىرفت ، او نيز با وى بود و چه بسيار اتفاق مىافتاد كه با شور و شوق به كودك خردسال نگاه مىكرد و اشك در چشمانش حلقه مىزد و مىگفت : من هروقت او را مىبينم به ياد برادرم - پدر او - مىافتم . * * * ابوطالب همراه يك كاروان ، براى تجارت آماده سفر به شام مىشود و هنگامى كه عزم سفر مىكند و به راه مىافتد محمد به او مىنگرد و مىگويد : « عموجان مرا كه پدر و مادرم را از دست داده‌ام ، به چه كسى مىسپارى ؟ » ابوطالب متأثر مىشود و او را بر مركب خود سوار مىكند و مىگويد : « به‌خدا سوگند من او را به همراه خود مىبرم ، او از من و من از او ، هيچ‌وقت جدا نمىشويم » .

--> ( 1 ) سپيدرويى كه به احترام وى از ابر باران خواهند . پناه بىپدران و پاسدار بيوه‌زنان است !